بن بست

بی کارسفره نیست و بی سفره ،عشق. بی عشق ،سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست ،خنده و شوخی نیست،زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لبها می بندد،روح در چهره و نگاه  در چشم ها می خشکد،دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل و منگال و دستکاله و علفتراش در پس کندوی خالی ، زیرلایه ضخیمی از غباررخ پنهان می کند. دیگر چه؟

خر که مرده باشد ، زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد، و اندوه که از جاگاه جان لبریز شده باشد ....

دیگر کجا جایی برای بند و پیوند می ماند؟ کجا جایی برای دل و زبان؟


محمود دولت ابادی

۲۸ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۵
اینجانب
وقتی  این رمان را خواندم به جمله ای که میگوید گذشته افغانستان و ایران انگار زمانی است که در اینده ان کشورها هستیم پی بردم  ولی  متاسفانه جنگ و نا بخردی مردم هر دو کشور را به فنا و سراشیبی سوق می دهد.



۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۰۲
اینجانب

اگر زودتر به یه شهر بزرگ تر میومدم هیچ وقت برای ارشد نمیخوندم و ادامه تحصیل نمیدادم.

تصمیم اشتباهی گرفتم با این وضع زندگی که دارم.

هی فرم پر کردن و پر کردن بی فایده .

دانشگاه و شهریه دادن و نداشتن کار و دنبال کار گشتن فرم پر کردن و زنگ زدن ادرس گرفتن و هزار چیز دیگر و عدم قبول کارفرما و شرکت به علت دانشجو بودن .

اخر ادم عاقل تو  رو چه به درس خواندن با این زندگی که حتی دستت به دهنت نمیرسد جیبت پر از خالیست .


۰۵ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۳۸
اینجانب




۲۶ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۶
اینجانب

نمیخاد درس بشه این زندگی

دویدن دویدن برا رسیدن به حداقل زندگی که این حداقل زندگی نمیرسم بهش.


۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۹:۱۸
اینجانب
خسته ام از خودم و دنیایی که در ان دارم جون میدم.
اگر میمردم راحت بودم اما دارم هر لحظه میمیرم
دستان و صورت خسته اش جلوی چشمانم است اما نمیتوانم کاری کنم
حیف هوایی که در ان نفس میکشم

۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۴:۱۳
اینجانب
از تاریخ ۹۳/۱۱/۳۰ تا الان برای تصویه کارای دانشگاه نیومده بودم.
دوستان میگن اینجانب بعد از سه سال اومدن چه حسی داشتی؟ هیچ حسی
اینجانب برات خاطره ها مرور شدن؟ نه
اینجانب هیچ ؟هیچ
اینجانب زندگی سخته؟ زندگی بدجور
اینجانب این‌ چند سال خوش گذشت؟ فقط گذشت
ااینجانب به درس خوندن اعتقاد داری؟ نه چون ته اش بیکاریه
مدرک گرفتم مدرکی که لازم نمیشه فقط خرج گذاشت رو دستم .

۲ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۷
اینجانب

لعنت به بی پولی که تمام زندگیتو به فنا میده .

نیست و یعنی تمام شدن ...

و من این روزا ....

۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۱۱
اینجانب

نمیدانم این عشق چیست که انسان گر به دامش بیفتد خلاصی ندارد.

انها که عاشق شدند و دل دادن و دل نگرفتن و بی دلبر ماندن نمیدانم چرا زندگی برایشان تمام شده است. یعنی یک نفر میتواند چنین کاری کند و تمامت کند.

من نمیدانم چرا ادمها با هم این کار را میکنند عاشق میکنند و دیگر بیخیالشان میشوند .

مگر نمی دانند اگر انسان دلش برود رفته است و این رفتن دل به قیمت تمام شدن خودش و زندگیش است کاش ادمها میفهمند برای انهایی که عاشقشان شدند ارزش قایل شوند.

کاش ما میدانستیم دل دادن و دل بردن بازی نیست تمام یک انسان است .

این انسان را بازی ندهیم که برایش گران تمام میشود ....


۲ نظر ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۱
اینجانب
چند روزیست درگیر خونه تکونی مادرجان هستم.
مادرجان اینجانب عادت دارد سالی دوبار تمام خونه رو یه تکان اساسی بدهد امسال هم که خواهر جان فرمودن خانه باید رنگ شود و دستورشان در حال اجرا شدن است.
کاری بس خسته کننده ست و از همه خسته کننده تر از ان این است که خسته باشی و خوابت نیاید.
فک کنم نام وبلاگم را بجای بن بست باید میگذاشتم اینجانبی در جستجوی خوابی ارام.


۳ نظر ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۲
اینجانب